کدخبر: ۱۷۹۷
۱۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۲۳:۳۹
چاپ
لینک کپی شد

مسعود کیمیایی: شهرم را مُثله کردند

«هنوز می‌روم سه‌راه مهندسی، زورخانه می‌بینم. هنوز از جلوی سینما «رامسر» رد می‌شوم. این سینما معلم من بوده. هنوز می‌روم سرچشمه یا ادیب‌الممالک را می‌بینم و به گذشته‌های خودم سر می‌زنم. محله آدم، شهر آدم و جایی که در آن بزرگ شده مثل خانواده او است. وقتی خانواده آدم انکار می‌شود، همه هستی او انکار شده...»

به نقل از ایسنا، این جملات، بخشی از صحبت‌های مسعود کیمیایی است که به قول خودش فیلم‌هایش لهجه تهرانی دارند و مخاطبان پیگیری‌ آثارش از یاد نبرده‌اند؛ حمام نواب و کوچه‌پس کوچه‌های محله امامزاده یحیی را در «قیصر»، محله اودلاجان را در «گوزن‌ها»، سینما «دیانا» (سینما سپیده فعلی) را در سکانس پایانی رضا موتوری ، «کافه ماطاووس» خیابان شاپور را در «ضیافت»، فیلم «سُرب» را زیر موشک باران تهران و امروز که «روز تهران» است، یاد این فیلم‌ها ما را به خیال‌‍پردازی‌هایمان از شهری که دوست داشتیم، می‌برد.

////

نمایی از فیلم ردپای گرگ

از سعید مروتی منتقد پیگیر آثار خالق «قیصر» خواستیم از تهران در آثار این سینماگر بگوید و او ترجیح داد یکی از مطالب قدیمی‌اش را با عنوان «سوگواره‌ای برای تهران؛ تصویر تهران در فیلم «ردپای گرگ» مسعود کیمیایی» را بازنشر بدهیم.

در بخشی از این مطلب آمده است: «رضا پس از سالها راهی تهران می‌شود. رضایی که آن عکس سیاه وسفید گرفته شده در «دربند» را همیشه در قلب دارد. حرکت عمودی دوربین از عکس قدیمی به تقویمی با تاریخ دی ماه ۱۳۷۰ گذر زمان را به تصویر می کشد. آدمی که در ابتدای دهه پنجاه تهران را ترک کرده به زندان شوشتر افتاده و بعد از آزادی هم در همان شهر مانده، در آغاز دهه هفتاد به زادگاهش باز می گردد. به تهرانی که انقلاب و جنگ را پشت سر گذاشته ، تهرانی با انبوه مهاجران و لهجه های گوناگون که دیگر لهجه تهرونی در آن گم است. اولین مواجهه رضا با شهری که سالها از آن دور افتاده در ترمینال آزادی است. جایی که ازدحام و شلوغی‌اش گویی بر آشفتگی قهرمان می‌افزاید. صف طولانی مقابل باجه‌های تلفن ترمینال، مسافران آمده از راه های دور و لهجه‌ها و حاشیه صوتی (موسیقی ترکی بر زمینه صدای مسافری که با لهجه غلیظ آذری با تلفن صحبت می‌کند) و رضایی که با چهره‌ای بهت زده لحظه‌ای می‌ایستد و بعد چمدانش را بر می‌دارد و می‌رود.

در توالی نماها آنچه می‌بینیم شلوغی و آشفتگی است. دودی از اتاقکی در حوالی ترمینال اتوبوس‌ها بیرون می آید. رضا هنوز فاصله‌ای از ترمینال نگرفته و در حوالی خیابان آزادی حرکت می‌کند.اتوبوس شرکت واحدی در پس زمینه تصویر می بینیم با تبلیغ پاناسونیک که نشانه‌ای است از آغاز دوران سازندگی حرکت پرشتاب اتوبوسی دیگر و جا خوردن رضا، نشان می دهد که او چقدر با این شهر شلوغ احساس غربت می‌کند.

سه نفر در پیاده رو مردی را کتک می‌زنند. رضا تنها نظاره گر است. گویی هنوز گیج است. او این شهر شلوغ و آدم‌هایش را نمی‌شناسد. در نزدیکی بلوار استاد معین، باز شاهد ازدحام هستیم، تصادف شده و پلیس هم در حاشیه قاب به چشم می خورد. تلفنی بر میزی کوچک و محقر در کنار یک تعمیرگاه باعث میشود رضا بایستد و با مردی که از راه می‌رسد (علی اصغر طبسی) هم کلام شود:

اگه آقایی کنی و بذاری به تلفن بزنم خدا از مشتی گری کمت نکنه.

بچه کجایی؟

بچه همین جا تهرون نبودم.

بچه تهرون و غریب؟ چند وقته نبودی؟

به بیست سالی میشه.

بزن بزن سینه سوخته هرچی دوست داری بزن ... »

در این لینک متن کامل این یادداشت را که در ماهنامه «سه نقطه»، اردیبهشت ۹۹ منتشر شده است، را بخوانید.

////

مسعود کیمیایی سال‌ها قبل، در هفته نامه نمایه تهران، درباره لهجه تهرانی فیلم‌هایش گفته بود:« قبل از اینکه درباره لهجه تهرانی فیلم‌هایم حرف بزنم اول باید ببینیم اصلا تهران لهجه دارد یا نه. این شهر یک زمانی لهجه داشت ولی امروز متاسفانه لهجه‌اش را از دست داده. منظورم از لهجه تهرانی زبان نیست؛ لهجه خود شهر را می‌گویم؛ نوع زندگی مردم که عوض می‌شود، بافت فرهنگی و اجتماعی شهر که عوض می‌شود، به تبع آن زبان زیستی مردم هم تغییر می‌کند. در گذشته خیابان‌های این شهر هر کدام لهجه خاص خودش را داشت. تصور کنید اگر خیابان ری، نادری یا خیابان شمیران می‌خواست حرف بزند چطور حرف می‌زد؟ لهجه این خیابان‌ها خیلی با هم فرق داشت. یک روزی شمیران از اعیان‌نشین‌های تهران بود. کسانی که سفر اروپا می‌رفتند، در شمیران خانه داشتند. فضایی که در شمیران حاکم بود با جاهای دیگر فرق داشت. منظورم از لهجه، حال و هوایی است که در هر کدام از این خیابان‌ها جریان داشت. شما هیچ وقت نمی‌دیدید گروهی در خیابان تخت جمشید دنبال مصدق بدوند ولی در بهارستان این حال و هوای سیاسی حاکم بود. در بهارستان، در ری یا امیریه خیاطی که رادیو داشت محال بود بعدازظهر آن را خاموش کند. به‌ویژه روزهایی که مصدق در مجلس قرار بود حرف بزند، از ساعت یک ظهر رادیو را روشن می‌کرد، آن را می‌گذاشت بیرون مغازه و همه جمع می‌شدند با هم به سخنرانی مصدق گوش می‌دادند. این اتفاق هیچ وقت در خیابان شمیران یا تخت جمشید نمی‌افتاد. هر نقطه از این شهر لحن و لهجه زیستی خودش را داشت. بعضی پدیده‌ها لحن شهر را عوض می‌کنند؛ حاشیه‌نشینی یکی از این پدیده‌ها است. حاشیه تهران روز به ‌روز دارد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. این پدیده سهمناک اجتماعی همان چیزی است که شهرداری باید به آن توجه خاص کند و به شدت مراقب تاثیرات آن باشد. هر روز شهرستان‌ها دارند خلوت‌تر می‌شوند و اهالی‌شان به حاشیه شهر تهران پناه می‌آورند. اینها که جمع می‌شوند در حاشیه، کم‌کم نیازهایشان روی هم تلنبار می‌شود؛ سرپناه می‌خواهند، برق می‌خواهند، آب می‌خواهند، اتوبوس می‌خواهند، کار می‌خواهند و چون هیچ‌کدام از اینها درست برآورده نمی‌شود، درگیر کارهای خلاف می‌شوند. بیکاری و فقر در حاشیه شهر فساد می‌آورد، اعتیاد می‌آورد، بزه‌کاری می‌آورد و اینها کم‌کم به داخل شهر نشت می‌کند و همه چیز را درهم می‌ریزد و قبل از همه چیز لهجه شهر گم می‌شود و زبان زندگی مردم دگرگون می‌شود. اگر حاشیه‌نشینی کنترل نشود، ضایعات جبران‌ناپذیری به ‌بار می‌آورد. گاهی می‌بینیم که یک سیاست کلان دولتی همه توانش را به کار می‌برد تا مساله‌ای اجتماعی را حل کند، یا یک فرهنگ درست را نهادینه کند ولی نمی‌شود و اصلا هم نمی‌دانند چرا طرح‌هایشان اجرا نمی‌شود. اینکه نمی‌توانند شهر را کنترل کنند و برای معضلات اجتماعی برنامه‌ریزی کنند به مسائلی برمی‌گردد که حاشیه‌نشینی به بار آورده.

من لحن و لهجه شهری را با فیلم پیوند زده‌ام. سال ۱۳۴۰ وقتی از تهران تصویربرداری می‌کردی، تصویر هر خیابان در شب با تصویر آن در روز فرق داشت. شب فقط چند تا چراغ یا چند تا نئون را می‌گرفتی ولی وقتی روزش را می‌گرفتی، آسمانش را می‌دیدی، زمینش را می‌دیدی، اتوبوسش را می‌دیدی، ترافیکش را می‌دیدی، تکدی‌گری‌اش را می‌دیدی. همین تکدی‌گری از پدیده‌های عجیب شهر تهران است که در هر دوره لحن و لهجه خاص خودش را داشته. در تهران دهه ۴۰ و ۵۰ این تکدی‌گری بهانه داشت. فرضا یک گدا کوزه شکسته‌ای می‌گذاشت جلویش و می‌نشست که یعنی من آب می‌فروشم ولی کوزه‌ام شکسته. زنی بچه به بغل می‌نشست کنار خیابان و بافتنی می‌کرد و از رهگذران پول می‌گرفت. مردی روپوش آبی کارگری می‌پوشید، مچ دستش را فرو می‌برد در آستین یعنی که من دستم را در کارخانه از دست داده‌ام. این تکدی‌گری بخشی از تهران بود و زبان خاص خودش را داشت. تکدی‌گری امروز تهران خیلی فرق کرده. متکدیان امروز کمپینگ دارند. چهار تا مرسدس می‌آیند اینها را جمع می‌کنند، سازماندهی می‌کنند و می‌فرستند سرکار. امروز شکل جدیدی از تکدی‌گری را می‌بینیم؛ بعضی‌ها کنار خیابان یا وسط اتوبان‌ها گل می‌فروشند، بعضی‌ها در پیاده‌روها CD قاچاق می‌فروشند. این هم یک‌جور بهانه است برای تکدی‌گری. با کار تکدی‌گری می‌کنند. اینجاست که باید دید حاشیه شهر چطور به درون آن نشت کرده. ماهیت زبان امروز تهران را با همین پدیده‌ها می‌توانیم بشناسیم. در گذشته گداها دعا می‌کردند و اسم ائمه را به زبان می‌آوردند ولی امروز گداها طلب کارند و عقب خلاف‌های بزرگ می‌گردند. آدرس خانه هر کدام را که بپرسی یا رد هر کدام را که بگیری از حاشیه شهر سر در می‌آوری.»

////

کارگردان «مرسدس» همچنین گفته بود: «شهری که من دوستش داشتم جلوی چشمم مثله شد. هر بار به دست یک شهردار افتاد و هر کدام بنا به سلیقه شخصی‌شان تغییراتی در آن انجام دادند. طرف چهار تا سفر رفته دبی و قطر و از روی معماری درجه دو، مقلدانه و بی‌هویت آنجا می‌خواهد در تهران ساخت‌وساز راه بیاندازد، نتیجه‌اش این ساختمان‌ها و برج‌های بی‌ربط است. ساختمان‌ها نه ربطی به هم دارند و نه ربطی به شهر تهران.»

و وقتی از مسعود کیمیایی پرسیدند به تهرانی بودنش، افتخار می‌کند؟ پاسخ داد: به هیچ‌وجه. هر کسی شهرش را دوست دارد. البته تهرانی‌ها معروف‌اند به راست‌گویی، درست‌کاری و پاکیزگی. کاش فرصت بود برایتان می‌گفتم تهران چطور به وجود آمد. وقتی برای اولین بار پیش آغا محمدخان از مردم تهران تعریف کردند، تصمیم گرفت تهران را پایتخت کند.»